
روي زميني به اندازه قاليِ كرمان و زير سقفي به وسعت چادر گلدار اصفهان ،xa0 زني زندگي مي كرد كهxa0 نامش ،مادر و به حقيقت اشكي از بهترين حال خدا بود ( قالي و چادر را شما ايراني بخوان، هر شهري از ايران افسانه اي) ... عليرضا ...
ادامه مطلب
نه با بهار دلخوشم نه دلِ خوشي از تابستان دارم، براي پائيز هم كيسه اي ندوخته امxa0 xa0 با زمستان نيز هيچ قرار و مراري نداشته ام ، چهار فصل زندگي بي تو تنها براي منxa0 xa0 رنج مابين بيداريِ صبح، تا دوباره خفتن در شب است.اگر شاعري در كار فيروزه به نيشابورxa0 xa0 باشم يا فروشنده ي عطر در پاريس ، بي نگاه تو نه انگشتري راز معماي فيروزه شودxa0 xa0 نه بوي خوش عطري ، احساسي از عشق را در جهان پراكنده كندxa0 xa0 تو باشي از چاه يوسف بيرون آيد وگرنه كوير چهار فصل اش بي آب است. تو بخواهيxa0 xa0 خواهد شد و اگر...
ادامه مطلب