سنگ ريزه اي شب را بهانه كرد و عقده ي تيزِ آفتابِ صحراي عبوس را بر سر هر روشنكي از دور نشانه گرفت ؛ آن شب،xa0 بي گلايه گذشتxa0 اما اين روشنك بيچاره بود كه در برابرxa0 فردا دست به عصا چشم گشود... # دستنوشته هاي شبانه عليرضا ...