بر سرِ كوي مي نشينم ، تا آفتاب صبح عيد از پَسِ بام بلند تو طلوع كند
من پياده ترين ، دست و پاي شكسته ي اينروزهاي تقويم هجري شمسي ام
كنار بساط گدايي من عصايي از چوبِ درخت صبر ، ايستاده بر ديوار، به انتظار
پادشاه گل سرخ؛ از پارگي يقه ام اميد جوانه زده در خيال هواي باراني تو
اگر ظاهرم در نظر رهگذران پياده روي خيابان دنيا، ژوليده است تو بهتر مي داني
كه كليد گنجِ مارا روزي در بركه اي انداخته اند و از آنروز كه فَرق آسمان شكافت
ياد تو را به فراموشي سپرده اند تا امروز ؛
من بر سرِ كوي مي نشينم تا آفتاب صبح عيد از پَسِ بام بلند تو طلوع كند تا به محض
تسخير بيابان عطش به دست شاه دلير ، بركه، زبان بگشايد به تسليم كليد و زمزم از زير
زمزمه هاي هزار ساله؛ حقيقت را فوران كند. دولت عشق جان دوباره اي خواهد شد تا
عصاي صبر در بهشت عهد ، مأذنه ي اذان گردد. هر سال چون آغاز بهار، اميدواريِ
سبزي را جشن ميگيرم تا روزي كه خورشيد در مدار تقدير ، بر قامت رعنا و برازنده ي يار
جامه اي از نور، اندازه كند و
غدير از اينرو سرآغاز صبري است تا رسيدن ... عليرضا
دستنوشته هاي شبانه...
ما را در سایت دستنوشته هاي شبانه دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 11
تاريخ: شنبه
27 شهريور
1395 ساعت: 17:46