آنچه از خانه ي دل به تاراج رفت ، خواهشي از جنس عشق يا تمناي وصالِ يار نبود ، اسباب و اثاث منزلگه قرارِ دنيا نيز نبود ، آنچه را از چنگ و رباب به يغما بردند ايمان بود ، نغمه ي معتمد كوي
سلام و سلامت بود. امروز از هر گوشه و از هر سويي تيري به قصد جان و ملامت اهل ايمان رها مي شود ، از جسم سر از تن جدا كه تربت است
ناخوش احوال اند و از بالاي قلعه ي بيهوشان به قلبِ نور ،تير سياه مي زنند. بيگانه مي زند ، خودي مي زند ، آن مي زند ، اين ميزند و ابليس از هر ثانيه ي مانده تا تماشاي عاقبت شوم خود از سر بريدن آلاله هاي ايمان فرو گذار نمي كند، ايمان عزيز به خانه برگرد كه سخت دلتنگيم ... عليرضا
دستنوشته هاي شبانه...
ما را در سایت دستنوشته هاي شبانه دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 17
تاريخ: چهارشنبه
5 آبان
1395 ساعت: 19:19