هزار قبيله بوديم

خرید بک لینک
هزار قبيله شده ايم ، زير يك چادرِ شبْ رَنگ كه با تِكِه هايي از خورشيد ، پارِگيِ

خويشاوندي مان را وَصله كرده ايم. اگر تعلقي به تبار آفتاب و كمند گيسوي مهتاب نداشتيم ، شايد سَرِ نسل مان را تا كنون با ريسمان محكم اين خيمه گاه به حسرتي بزرگ آويخته بوديم
ما هزار قبيله بوديم در زير يك چادر چهارفصل كه به وسعت يك گندمزار نان مي پختيم و
از حكمت آب روان مي نوشيديم ، پا به سمت مغرب دراز مي كرديم و سر بر دامان غزل خوان مشرق مي گذاشتيم ، قصه نمي گويم ؛ قصد مشاجره و بحث و جدل هم ندارم كه منطق ام
را وقتي از آلودگي به گناهي آب كشيده بودم، كلاغي بازيگوش از روي بند دزديد و برد !!!
حالا منِ يك لا قبا را با مشاجره و تحميل ايمانِ قلبي قُراضه كجا؛ شاهدم گدايي محبت از غير و دليل ام دو پاي شكسته از چاله و چاه است ، هزار حادثه بر جان هزار قبيله ما وارد شد
و رخساره ي عالم به شرَمي نو رنگ باخت اما هنوز مشرق و مغرب سر جاي خودشان هستند
و آيه هاي خدا پيوسته در سراسر زمان و مكان در حال نزول در پديده هاست و اين قبيله است كه آب رابطه را گِل مي كند ؛ هم قبيله ي من از هر طرف كه ميروي بسلامت بِرَوي من و تو پاره ي تن هم هستيم كه امروز گريبان هم گرفته ايم بيا هر كدام به راه دل خويش برويم
من عازم خراسان و مشهدم ؛ ميروم به سمت پناه شاهنشاه آهوان ، آنجا ترا ياد خواهم كرد تو هم به هر كجا سفر كردي ريسمان پاره نكن بگذار در اين سوي و آن سوي دنيا قبيله، بمانيم تا راز دانِ عهد به وعده اش عمل كند... عليرضا
دستنوشته هاي شبانه...

ما را در سایت دستنوشته هاي شبانه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 24 تاريخ: چهارشنبه 5 آبان 1395 ساعت: 19:19

صفحه بندی