پنج ساعت مانده به طلوع آفتاب ، در لفافه ي يك تبسم، اشك ها شايعه كردند
طعمِ زمان در كام ايام؛ شور خواهد شد ولي غرورِ لبخند حاضر نبود به نفع
هيچ غم و غصه اي از صورت مسئله پاك شود
اما وقتي فيلسوفِ صاحب خانه به خاطر چكه كردن سقف طبقه بالا كشيده اي
محكم به صورت شاعر مستأجرش زد، اول اين لبخند بود كه باور نكرد تا اينكه
گل سرخي را براي تسكين از هراس روزهاي پَس و پيش سر بريدند و اندام اش را به آتش سپردند ، تبسم وقتي به هوش آمد كه ديگر غروب شده بود و بوي گلاب همه جا را فرا گرفته بود
زندگي حاصل مشترك اشك ها و لبخندهاست ؛ گلاب تا ابد يادآور بي وفايي روزگار خواهد ماند ، و گل نماد كوتاهي لطافت و لطف عمر عزيز است و بس و خدا با سپاهي از دل ولبخند و سوگند در فاصله ي پنج ساعتي مانده به طلوع در محلي به نام دشت عهد خيمه برافراشته است ... عليرضا
دستنوشته هاي شبانه...
ما را در سایت دستنوشته هاي شبانه دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 24
تاريخ: جمعه
21 آبان
1395 ساعت: 0:57