شهر بر روي دوشِ آدمك دودي سنگيني مي كرد ، قلب شهر خالي از سكنه
بود و در حاشيه ي آن بساط سر گيجه فروشي رونق داشت ، چشم آدمك ، كفِ پاي سرنوشت از حسادت مردمكِ از حدقه درآمده ؛ تَر بود
آدمك، شهر را به دوش گرفته بود و قصه هاي تلخ و شيرين از آستيني بي پنجه بيرون مي ريخت؛ مسير حركت آدمك از پوستِ شعر و واژه و ترانه پُر شده بود ، كلمات پشت سَر آدمك يكي يكي از پيكر شهر جدا مي شدند و در بي نظمي باد پائيزي به نقش نثر مي نشستند، برگ هاي زرد، صفحه نگارش متن زندگي از آشفتگي حرفها و نقل ها بود ؛ دردهاي بَزك شده، زخم هاي خوش
آب و رنگ و لعاب بهترين تصويرِ دروغين از چهره واقعي يك حكايت بود ، آدمك دودي ناگهان بي هوا شهر را به خريدار دوره گردي به يك نفس فروخت و عهد كرد تا قصه هاي تازه را اينبار با مضمون تنفس بنويسد ... علير ضا
دستنوشته هاي شبانه...
ما را در سایت دستنوشته هاي شبانه دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 18
تاريخ: سه
شنبه
9 آذر
1395 ساعت: 20:35