تو يك فراغتِ آشنا هستي ، براي آغوش باد در ماهِ بيچارگي از فصل دلتنگي، تو را در اولين بازدَمِ پس از نجات ، پشت سينه قبرستان ديدم كه بي هراس روان بودي ، در راهي به آنسوي گندمزار همانجايي كه گيسوي خواهشي به سَمتِ نسيمِ مَزار شريف پريشان بود، من مات از هجوم لشگرِ عشقي پياده از لاهور؛ تو سوار بر نواي دو تار ز جانب خراسان
مي آمدي، صحرا پُر از خُرده شيشه هاي دعا بود ، تو با بشارت آب و نشئه ي جاروي استجابت در راه ، روزهايي كه داغدار دختركان بي گناه بود اما تو با پرچم نقش جهان بر دامان بانوي رستاخيز ؛هم او كه مادر صبر و ستيز است؛ مي آمدي ... # دستنوشته هاي شبانه عليرضا
دستنوشته هاي شبانه...