
هر آدمي همراهِ بار امانتي به دنيا مي آيد او با خود وبلاگ كلمات کلمه ي از پيام هستي را حمل مي كند قرار بودxa0 واژه ها در هم تنيده شوند و وبلاگ اعجاز کلمه كتاب در رسم حيات جاري گردد ؛ اگر نوشته يxa0 زندگي هاي ما گُنگ است اگرxa0 همي...
ادامه مطلب
رضا جان ؛ گلي را كه دادي به خانه بردمxa0 تا هفت كوچه آنطرف تر گلستان شدxa0 مادري بچه اش را شبنم داد، پدري همنفس ِعطار شد ، در پلاك هشتم فيروزه اي، دو قدم مانده به يادت ، سَرِ كاشي كاريxa0 آدمي بر مذهب آهوي تب دار؛ وليxa0 بيمار بود ،xa0 از همان شاخهِ دليل ِزيبا؛ رنج ِ سرخيxa0 خار شد دامن از عشق بهار، گلدار شد # دستنوشته هاي_ شبانه_ عليرضا ...
ادامه مطلب
وقتي آواز درد مي كشد ؛ دروغِ دو تابعيتي آماده ي پرواز به سوي وِلولِه ي تجارت است و سازِ دست ساز درويش حقxa0 از تنهايي زخمه، نحيف تر مي گردد؛ در آفريقاي بي صدا ؛ وقتي آواز درد مي كشد ؛ دروغ براي واردات دمنوش هاي سرگيجهxa0 با شاعران صِرب سرگرم لابي خواهد شد اما اينجا قصه ها و غصه هاي خودي ؛ روز بروز تشنه تر و گرسنه تر مي شوند وقتي آواز درد مي كشد ... # دستنوشته هاي_ شبانه _عليرضا ...
ادامه مطلب
آرام جان مي دهد به آن مهرباني كه جان مي دهد و همه ي حوصله اش را به پاي تمام صبرش مي ريزد؛ شمع ِبودنِ مردي به شعله ي وجودِxa0 خالقِ عزمي كهن ؛ بر كهنهِ لباس دست دوزِxa0 خياطِ مرحومِ خيابان لاله زار چكه مي كند وxa0 برق نگاهي كه هرگز تسليمِ نسيمي نشد به فوتِ صاحب قدرتي ؛ به سياهي مي رسد و چيزي به جز دودِ يادي باقي نمي ماند؛ بيا با همxa0 كمي جان دادنِ آرام ؛ در اين عصر رو به غروبِ شلوغ راxa0 تماشا كنيم ... # دستنوشته هاي شبانه عليرضا ...
ادامه مطلب
سياست اين روزهاي سحر گاهان ؛ خواب سنگين است و نماز قضا، و طلوعي از مشرقِ انفرادي هر فرداxa0 بي تابِ خلوت و خسته از نبردِ زشت و زيباي اين دنيا# دستنوشته هاي شبانه عليرضا ...
ادامه مطلب
از التماسِ نگاهيxa0 گذشتxa0 آندم كه ناله ي سرديxa0 در سكوت مي شكستxa0 تنها؛ لبخندي زير پايشxa0 دهن باز كرد و به كنايه شادي دنيايش را بلعيد؛ بلكه باز گردد حتي اگر دوبارهxa0 بر نگاهي پاي بفشارد خداي ما با هر مُژِه بر هم زدنيxa0 يك پيامبر مشتاق را مبعوث مي كند اگر بدانيم ... # دستنوشته هاي شبانه عليرضا ...
ادامه مطلب
xa0به برف سلام مي كنم و كمر به رنج مي بندم، تا از بهم فشردن xa0 xa0 تناقض شادي با غم ، در كفِ xa0مركز احساس دستانم اندكي گرم xa0و ذره اي از بيم يخ زدگي كم كنم ، كاهش دماي قلب زمان، زمين زير پاهايم را در شوكxa0 خواب زدگي غريبي فرو برده ، و من هنوز در بُهتِ دوگانه ي، همزماني رنج و شادي به سر مي برم... عليرضاxa0 xa0...
ادامه مطلب
تصوير لبخندي از خاطره ها در بركه اي كه حاصلِ xa0خيال باران و سايه ي ناآرامxa0 است رو به سمت تعجب من اخم كرده ، نكند هر دو دروغ مي گويند ، خدايا ! مي ترسم از مابقي عمر، xa0روزي xa0كه تبسم من در برابر آئينه ، xa0تصويري از گريه ام باشد ، خدايا! خودم يا تصويرم؟ xa0يكي از اين دو ؛ من نيستم!! xa0واي خدايا! xa0اگر تو نباشي ! زندگي ؛ عكاسي از بهشتي مي شود كه xa0عكسهايش همه تصويري از xa0جهنم است ... عليرضا xa0 xa0...
ادامه مطلب
اي كاش مي شد، زمين را صفحه ي شطرنج كرد! اي كاش اَبرهاي باران زا در دو سوي xa0 جبهه ي هوا پيش از برخوردي سهمگين در لحظه هاي پُر رعد و برقxa0 xa0 مُهره هاي شاه و وزير را سر جايشان بنشانند تا سربازان با توان اسب ها و فيل ها،xa0 xa0 هستي شان را به رُخِ زندگي بكِشند و آنگاه كه بازي دنيا به كيش و مات مي رسدxa0 xa0 باراني تند صفحه ي زمين را از درد نبرد بشويد براي آغازي نو... عليرضاxa0...
ادامه مطلب
زندگي را يكبار در رم باستان تعريف كرده اندxa0 " نبرد گلادياتورها" در وسط ميداني بزرگ و سرگرمي ثروتمندان گرداگرد آن( اين تعريف هنوز معتبر است) ... عليرضاxa0 xa0...
ادامه مطلب