
xa0به برف سلام مي كنم و كمر به رنج مي بندم، تا از بهم فشردن xa0 xa0 تناقض شادي با غم ، در كفِ xa0مركز احساس دستانم اندكي گرم xa0و ذره اي از بيم يخ زدگي كم كنم ، كاهش دماي قلب زمان، زمين زير پاهايم را در شوكxa0 خواب زدگي غريبي فرو برده ، و من هنوز در بُهتِ دوگانه ي، همزماني رنج و شادي به سر مي برم... عليرضاxa0 xa0...
ادامه مطلب
خدايا ! صورتم را در ميان دستانم به امانت سپرده ام تا در حِسِ داغ نبرد عقل و ديده و دلxa0 xa0 در امان بماند. خدايا! تو صلح را به سرزمين اجدادي وجودم بخشش فرما xa0تا دوباره دستانم را به كاشت ، نگاهم را به داشت و دهانم را به برداشت مأمور كنم xa0xa0 xa0 خدايا! توانايي ام بخش تا در برابر سر گيجه هاي ناشي از چرخش هاي xa0عالم و آدم دوام بياورم ، خداوندا! ايستادن من بر زمين تو نيازمند آرامشي است xa0كه تنها در باور قدرت تو يافت مي شود. بارالها ! ديوارها xa0سبب بيماري من شده اند تو تماشاي دشت را نصيبم كنx...
ادامه مطلب
xa0كمي صبر كن وقتي باران آمد، هر چه دل ت خواست سؤال كن! ناودان حرفهاي صريح و تندي به تو خواهد گفت ،اما اگر در ميان بند كِشي موزائيكي كف حياط گُم شدي و به جواب نرسيدي ، نا اميد نباش برگرد به سمتِ xa0پيچكِ با حيايي كه روي شانه هاي دنياي آجري خود نشسته، او xa0پاسخ ت را چكه چكه خواهد داد ، كلمات آرام و xa0جاري از برگ هاي پيچك، همان واژه هاي جاري تند ناودان است ؛ اما اين تويي كه دوست داري جواب سؤال ت را به گونه اي بشنوي كه دل ِ بي قرار و بي تاب ات نم نم خيس شود مبادا آبگينه ي خيال از كنج نگاهت بشكند ...
ادامه مطلب