
xa0به برف سلام مي كنم و كمر به رنج مي بندم، تا از بهم فشردن xa0 xa0 تناقض شادي با غم ، در كفِ xa0مركز احساس دستانم اندكي گرم xa0و ذره اي از بيم يخ زدگي كم كنم ، كاهش دماي قلب زمان، زمين زير پاهايم را در شوكxa0 خواب زدگي غريبي فرو برده ، و من هنوز در بُهتِ دوگانه ي، همزماني رنج و شادي به سر مي برم... عليرضاxa0 xa0...
ادامه مطلب
پنج ساعت مانده به طلوع آفتاب ، در لفافه ي يك تبسم، اشك ها شايعه كردند xa0 طعمِ زمان در كام ايام؛ شور خواهد شد ولي غرورِ لبخند حاضر xa0نبود به نفعxa0 xa0 هيچ غم و غصه اي از صورت مسئله پاك شود xa0 اما وقتي فيلسوفِ صاحب خانه به خاطر چكه كردن سقف طبقه بالا كشيده ايxa0 xa0 محكم به صورت شاعر مستأجرش زد، اول xa0اين لبخند بود كه باور نكرد تا اينكهxa0 xa0 گل سرخي را براي xa0تسكين از هراس xa0روزهاي پَس و پيش سر بريدند و اندام اش را به آتش سپردند ، تبسم وقتي به هوش آمد كه ديگر غروب شده بود و بوي گلاب همه ج...
ادامه مطلب
xa0 آنچه از خانه ي دل به تاراج رفت ، خواهشي از جنس عشق يا تمناي وصالِ يار نبود ، اسباب و اثاث منزلگه xa0قرارِ دنيا نيز نبود ، آنچه را از چنگ و رباب به يغما بردند ايمان بود ، نغمه ي معتمد كوي سلام و سلامت xa0بود. امروز از هر گوشه و از هر سويي تيري به قصد جان و ملامت اهل ايمان رها مي شود ، از جسم سر از تن جدا xa0كه تربت استxa0 xa0ناخوش احوال اند و از بالاي قلعه ي بيهوشان به قلبِ نور ،تير سياه مي زنند. بيگانه مي زند ، خودي مي زند ، آن مي زند ، اين ميزند و ابليس از هر ثانيه ي مانده تا تماشاي عاقبت ش...
ادامه مطلب
نه با بهار دلخوشم نه دلِ خوشي از تابستان دارم، براي پائيز هم كيسه اي ندوخته امxa0 xa0 با زمستان نيز هيچ قرار و مراري نداشته ام ، چهار فصل زندگي بي تو تنها براي منxa0 xa0 رنج مابين بيداريِ صبح، تا دوباره خفتن در شب است.اگر شاعري در كار فيروزه به نيشابورxa0 xa0 باشم يا فروشنده ي عطر در پاريس ، بي نگاه تو نه انگشتري راز معماي فيروزه شودxa0 xa0 نه بوي خوش عطري ، احساسي از عشق را در جهان پراكنده كندxa0 xa0 تو باشي از چاه يوسف بيرون آيد وگرنه كوير چهار فصل اش بي آب است. تو بخواهيxa0 xa0 خواهد شد و اگر...
ادامه مطلب