دستنوشته هاي شبانه

متن مرتبط با «آغاز و پایان ایام فاطمیه» در سایت دستنوشته هاي شبانه نوشته شده است

رشته كوههاي سرد

  • نیلوبلاگ

    عده اي از آدم ها؛ مانند سلسله جبال سرد و يخ زده ؛ از پژواكِ بلند درد آدم هاي ديگر به خود مي بالند ، طبيعت كوهستاني اين آدم ها ، فرصت بالا رفتن را تهديد به ناله و التماسِ صعود را به انجمادي كُشنده تبديل كرده است ؛ خدا كند كه با آفتاب پشت ابرها آب شوند تا زندگي در اين حوالي؛ نفسي بكشد ... دستنوشته هاي شبانه عليرضا...

    ادامه مطلب
  • بازار بي رونق پيري

  • نیلوبلاگ

    وبلاگ بازار کلمه بي وبلاگ رونق کلمه آخر عمرت ؛ لگد مال مشتريان بي بركت مي شود اگر امروز فخر فروشي و محبت نخري ، اگر امروز حافظه ي دكان دلت انبار غرور شود ؛ وقتي پير شوي تراشه ي ذهنت بجز واژه ي آه و اي دادِ بي داد حرف تازه ...

    ادامه مطلب
  • شكوفه هاي انار

  • نیلوبلاگ

    شكوفه هاي انار در فصلِ آخرِ هفتاد مَن  باغستان؛ بي اعتنا به هياهوي جمعيت پشت ديوار گِلي ، برگ و هوش و گوش به نسيمي مي سپارند كه مويه كنان خبر از جوي خون سرخ مي دهد به دست تيغ هوس؛ راز لِه شدنِ هزار هزار قلب واژگون،  كه از خطِ قرمز باروَري گذشته اند ... دستنوشته هاي شبانه  عليرضاLet's block ads! بخوانید...

    ادامه مطلب
  • ژن زاده هاي خوب !!؟؟

  • نیلوبلاگ

    ژِنْ زاده هاي خوب و بي خيال؛ از شوقِ م...

    ادامه مطلب
  • ميلاد امام رئوف

  • نیلوبلاگ

    رضا جان ؛ گلي را كه دادي به خانه بردمxa0 تا هفت كوچه آنطرف تر گلستان شدxa0 مادري بچه اش را شبنم داد، پدري همنفس ِعطار شد ، در پلاك هشتم فيروزه اي، دو قدم مانده به يادت ، سَرِ كاشي كاريxa0 آدمي بر مذهب آهوي تب دار؛ وليxa0 بيمار بود ،xa0 از همان شاخهِ دليل ِزيبا؛ رنج ِ سرخيxa0 خار شد دامن از عشق بهار، گلدار شد # دستنوشته هاي_ شبانه_ عليرضا ...

    ادامه مطلب
  • مشهد شهر رازها و آوازها

  • نیلوبلاگ

    وقتي چهارفصل دستهاي پسرش را در جيب ديد ؛ پاورچين پاورچينxa0 از كنار قطعه قطعهxa0 روياي ِترانه هايxa0 او گذشت. روزيxa0 پدر، مسافر قطار بود وxa0 در تمام مسيرxa0 حتيxa0 يكدم بي خيال آهنگِ قطار نشد اوxa0 صدايxa0 توأم با ناله ي سوت را به افتخار فرزند بر روي موجxa0 ايستگاه راه آهن خراسان تنظيم مي كرد ، آنروز سالگرد تولدِxa0 پسرش ؛ آهنگسازي ازxa0 شهر زيباي مشهد بود .... # دستنوشته هاي_ شبانه_ عليرضا ...

    ادامه مطلب
  • وقتي آواز درد مي كشد

  • نیلوبلاگ

    وقتي آواز درد مي كشد ؛ دروغِ دو تابعيتي آماده ي پرواز به سوي وِلولِه ي تجارت است و سازِ دست ساز درويش حقxa0 از تنهايي زخمه، نحيف تر مي گردد؛ در آفريقاي بي صدا ؛ وقتي آواز درد مي كشد ؛ دروغ براي واردات دمنوش هاي سرگيجهxa0 با شاعران صِرب سرگرم لابي خواهد شد اما اينجا قصه ها و غصه هاي خودي ؛ روز بروز تشنه تر و گرسنه تر مي شوند وقتي آواز درد مي كشد ... # دستنوشته هاي_ شبانه _عليرضا ...

    ادامه مطلب
  • بانوي رستاخيز

  • نیلوبلاگ

    تو يك فراغتِ آشنا هستي ، براي آغوش باد در ماهِ بيچارگي از فصل دلتنگي، تو را در اولين بازدَمِ پس از نجات ، پشت سينه قبرستان ديدم كه بي هراس روان بودي ، در راهي به آنسوي گندمزار همانجايي كه گيسوي خواهشي به سَمتِ نسيمِ مَزار شريف پريشان بود، من مات از هجوم لشگرِ عشقي پياده از لاهور؛ تو سوار بر نواي دو تار ز جانب خراسانxa0 مي آمدي، صحرا پُر از خُرده شيشه هاي دعا بود ، تو با بشارت آب و نشئه ي جاروي استجا...

    ادامه مطلب
  • وقتي آرام جان مي دهد

  • نیلوبلاگ

    آرام جان مي دهد به آن مهرباني كه جان مي دهد و همه ي حوصله اش را به پاي تمام صبرش مي ريزد؛ شمع ِبودنِ مردي به شعله ي وجودِxa0 خالقِ عزمي كهن ؛ بر كهنهِ لباس دست دوزِxa0 خياطِ مرحومِ خيابان لاله زار چكه مي كند وxa0 برق نگاهي كه هرگز تسليمِ نسيمي نشد به فوتِ صاحب قدرتي ؛ به سياهي مي رسد و چيزي به جز دودِ يادي باقي نمي ماند؛ بيا با همxa0 كمي جان دادنِ آرام ؛ در اين عصر رو به غروبِ شلوغ راxa0 تماشا كنيم ... # دستنوشته هاي شبانه عليرضا ...

    ادامه مطلب
  • غوغاي راه آهن

  • نیلوبلاگ

    دوست دارم با تو باشم در مسير نشسته بر غوغاي آهن و راه ، مثل كاه در باد، رو به آغازي پيچيده در لفافه؛xa0 لا به لاي نظم ديوانه ؛دوست دارم با تو باشم تا تمام گلايه هايم را از اين عبور بي رحم ؛ ايستگاه به ايستگاه تابلو كنم ؛ شايد همراه يك پيچ تند ؛xa0 با سوتِ تقدير؛ همه ي پنجره ها ، در برابر عكس ماه تو تسليم شوند # دستنوشته هاي شبانه عليرضا ...

    ادامه مطلب
  • در اين روزگار پدر كشي

  • نیلوبلاگ

    روزگار پدر كُشي، دوران سخت مادران اسير و زمانه اي كه قاتل بچه هاستxa0 كدام كشور ؟ كدام جامعه بهتر است؟ سيب دنياxa0 فاسد شده از هواي ناسالم؛ آدم ها از صبح تا شامxa0 سلول هاي نفرت را تكثير مي كنند و با افتخار؛ژن هايxa0 نكبت را به ارث مي گذارند زبانت لال شيطان پليد، آهسته و دَرِ گوشي از پيروزي سياهِ لشكريان پر...

    ادامه مطلب
  • سكوتي قنات وار

  • نیلوبلاگ

    عشق اش كشيدهxa0 بهxa0 صبريxa0 كه پائين نشسته در سكوتي قنات وار! شايد از چشمه ي صبور روزگار ، پري زاده ايxa0 آب خورد... عليرضا...

    ادامه مطلب
  • سياست اين روزها

  • نیلوبلاگ

    سياست اين روزهاي سحر گاهان ؛ خواب سنگين است و نماز قضا، و طلوعي از مشرقِ انفرادي هر فرداxa0 بي تابِ خلوت و خسته از نبردِ زشت و زيباي اين دنيا# دستنوشته هاي شبانه عليرضا ...

    ادامه مطلب
  • دشت خواب

  • نیلوبلاگ

    امسال اگر خدا بخواهد درxa0 تمام دشتِ خوابxa0 پنبه مي كارم ؛ شايد شبي ! در حواليِ رگبار وxa0 ازxa0 درون پيله يxa0 رؤيا،xa0 پروانه اي؛ رنگين كماني از ابريشم را براتِ يكدم، بيداري ام كند ... عليرضا# دستنوشته هاي شبانه # دلنوشته ها ...

    ادامه مطلب
  • مورخ خود باش

  • نیلوبلاگ

    مورخ خودباش ، تاريخچه نگارِ همين روزهاي ملالت آور ، بنويس ! كلمات حاوي نيروي غم و شادي اند و بار سنگين فرياد را در خود نگه مي دارند شايد روزي اين فريادِ مجرد، جفت خود را از ميان اين همه استغاثه پيدا كرد ، مورخ خود باش امروز را قواره كن و به طومار حادثه ها، تماشاي حيرت زده از روزگار را كوك بزن، بنويس ! و مومياييِ در نوشته هايت شو ، بگذار همه بدانند كه روزيxa0 آمدي و بي صدا رفتي ... عليرضا # دستنوشته هاي شبانه ...

    ادامه مطلب
  • حوصله جاده

  • نیلوبلاگ

    حوصله ي جاده سر مي رود و شوق به درّهxa0 مي ريزد ؛ مردم، همين تن خسته را به مقصد مي رسانند و فردا خسته تر باز مي گردند ؛ آنانكه احساس شان وجب به وجب جابجا ميشود اينجا با سرعتي سرسام آور از آنچه جا گذاشته اند عبور مي كنند ، همينطور ادامه پيدا كند ؛ جسم مان با عمر به پايان مي رسد و احساس عقب افتاده را بادِ سرعتِ حادثه ها به شاخه ي درختان بين راه ، تا ابد آويزان مي كند ؛ اين زوزه ي بادهاي معاصر در بيابان و دشت ، حكايت از همين ماجرا دارد ... # دستنوشته هاي شبانه عليرضا ...

    ادامه مطلب
  • زندگي و دستهاي خدا

  • نیلوبلاگ

    زندگي، xa0دويدن بر روي ميدان مين است كه در پس و پيشِ جاري شدن سيل xa0و بوي تند گوگرد از آتشفشاني نيمه فعال قرار گرفته xa0و آرامش، xa0خيال و تصور ساحلي امن و دامنه اي سر سبز است ، شادي زندگي تنها احساس دستاني است كه شانه هاي ما را هُل مي دهد به سمت رسيدن و لقاء ، پاي رفتن و دويدن و فرار را اگر قوّت دستان او نباشد ، انفجار هر حادثه اي ممكن است آنان را به زانو درآورد. شادي؛ حكم دستان اوست xa0بر احساس شانه هاي ما شانه هاي خسته، كه xa0گاهي بار گناه، ترس و ندانستن ما را به دوش مي كشند شانه هايي كه گ...

    ادامه مطلب
  • تهران و زندگي

  • نیلوبلاگ

    تهران و زندگي xa0تحمل يكديگر را ندارند ، مردم گمان مي كنند كه چون باران نمي بارد حال امروزشان خوب نيست اما واقعيت را بايد از زبان گنجشگ ها شنيد آسمان هواي ديگري در سر دارد ، تهران xa0بايد دست اهواز را بگيرد تا xa0همراه خوزستان زنده بماند ، تهران بايد دست به دامن البرز شود بلكه دل زاگرس به رحم آيد ، تهران بايد رو به قبله ي آفتاب نفس بكشد اگر مي خواهد، پُشت اش به دماوند گرم باشد اگر نَفَسِ سيرجان به عشق خراسان بند باشد دشت صبور كوير هنوز مي تواند سالهاي دراز واسطه آشتي شمال و جنوب باشد ، درد تهران...

    ادامه مطلب
  • به برف سلام ميكنم و كمر به رنج مي بندم

  • نیلوبلاگ

    xa0به برف سلام مي كنم و كمر به رنج مي بندم، تا از بهم فشردن xa0 xa0 تناقض شادي با غم ، در كفِ xa0مركز احساس دستانم اندكي گرم xa0و ذره اي از بيم يخ زدگي كم كنم ، كاهش دماي قلب زمان، زمين زير پاهايم را در شوكxa0 خواب زدگي غريبي فرو برده ، و من هنوز در بُهتِ دوگانه ي، همزماني رنج و شادي به سر مي برم... عليرضاxa0 xa0...

    ادامه مطلب
  • پنج ساعت مانده به طلوع آفتاب

  • نیلوبلاگ

    پنج ساعت مانده به طلوع آفتاب ، در لفافه ي يك تبسم، اشك ها شايعه كردند xa0 طعمِ زمان در كام ايام؛ شور خواهد شد ولي غرورِ لبخند حاضر xa0نبود به نفعxa0 xa0 هيچ غم و غصه اي از صورت مسئله پاك شود xa0 اما وقتي فيلسوفِ صاحب خانه به خاطر چكه كردن سقف طبقه بالا كشيده ايxa0 xa0 محكم به صورت شاعر مستأجرش زد، اول xa0اين لبخند بود كه باور نكرد تا اينكهxa0 xa0 گل سرخي را براي xa0تسكين از هراس xa0روزهاي پَس و پيش سر بريدند و اندام اش را به آتش سپردند ، تبسم وقتي به هوش آمد كه ديگر غروب شده بود و بوي گلاب همه ج...

    ادامه مطلب