
عده اي از آدم ها؛ مانند سلسله جبال سرد و يخ زده ؛ از پژواكِ بلند درد آدم هاي ديگر به خود مي بالند ، طبيعت كوهستاني اين آدم ها ، فرصت بالا رفتن را تهديد به ناله و التماسِ صعود را به انجمادي كُشنده تبديل كرده است ؛ خدا كند كه با آفتاب پشت ابرها آب شوند تا زندگي در اين حوالي؛ نفسي بكشد ... دستنوشته هاي شبانه عليرضا...
ادامه مطلب
هر آدمي همراهِ بار امانتي به دنيا مي آيد او با خود وبلاگ كلمات کلمه ي از پيام هستي را حمل مي كند قرار بودxa0 واژه ها در هم تنيده شوند و وبلاگ اعجاز کلمه كتاب در رسم حيات جاري گردد ؛ اگر نوشته يxa0 زندگي هاي ما گُنگ است اگرxa0 همي...
ادامه مطلب
"در وبلاگ ميان کلمه اين همه صدا، حرفهايxa0 مرا هم بشنو"xa0 اين بهترين انتخاب منxa0 براي آغازِ آخرين نامه اي بود كه بالاي صفحه اش ؛ بجاي به نام خدا نوشتم در اين بحران سختِ خستگي و بي وابستگي و عطش ؛xa0 شنيده شدن از بين اين همه صدا و لا به لاي انبوهي ازxa0 تصاوير شطرنجيِ روزگار؛ مقدمه هر كار استxa0 براي همين ، مقصودِ من از آن نوشته ي بالا همان به نام خداست ... دستنوشته هاي شبانه عليرضاxa0 riyets...
ادامه مطلب
شكوفه هاي انار در فصلِ آخرِ هفتاد مَن باغستان؛ بي اعتنا به هياهوي جمعيت پشت ديوار گِلي ، برگ و هوش و گوش به نسيمي مي سپارند كه مويه كنان خبر از جوي خون سرخ مي دهد به دست تيغ هوس؛ راز لِه شدنِ هزار هزار قلب واژگون، كه از خطِ قرمز باروَري گذشته اند ... دستنوشته هاي شبانه عليرضاLet's block ads! بخوانید...
ادامه مطلب
زير سايه ي شما همه چيز عالي است ؛ به جز زندگي !!! لطفا قضاوت نكنيد ! اينجا يك آئينه قدي بود؛ و من در عمق تصويري بزرگ در حال عبور بودم لحظه اي هوس كردم به خودم كنايه اي بزنم .... دستنوشته هاي شبانه عليرضاLet's block ads! بخوانید...
ادامه مطلب
ژِنْ زاده هاي خوب و بي خيال؛ از شوقِ م...
ادامه مطلب
رضا جان ؛ گلي را كه دادي به خانه بردمxa0 تا هفت كوچه آنطرف تر گلستان شدxa0 مادري بچه اش را شبنم داد، پدري همنفس ِعطار شد ، در پلاك هشتم فيروزه اي، دو قدم مانده به يادت ، سَرِ كاشي كاريxa0 آدمي بر مذهب آهوي تب دار؛ وليxa0 بيمار بود ،xa0 از همان شاخهِ دليل ِزيبا؛ رنج ِ سرخيxa0 خار شد دامن از عشق بهار، گلدار شد # دستنوشته هاي_ شبانه_ عليرضا ...
ادامه مطلب
وقتي آواز درد مي كشد ؛ دروغِ دو تابعيتي آماده ي پرواز به سوي وِلولِه ي تجارت است و سازِ دست ساز درويش حقxa0 از تنهايي زخمه، نحيف تر مي گردد؛ در آفريقاي بي صدا ؛ وقتي آواز درد مي كشد ؛ دروغ براي واردات دمنوش هاي سرگيجهxa0 با شاعران صِرب سرگرم لابي خواهد شد اما اينجا قصه ها و غصه هاي خودي ؛ روز بروز تشنه تر و گرسنه تر مي شوند وقتي آواز درد مي كشد ... # دستنوشته هاي_ شبانه _عليرضا ...
ادامه مطلب
آرام جان مي دهد به آن مهرباني كه جان مي دهد و همه ي حوصله اش را به پاي تمام صبرش مي ريزد؛ شمع ِبودنِ مردي به شعله ي وجودِxa0 خالقِ عزمي كهن ؛ بر كهنهِ لباس دست دوزِxa0 خياطِ مرحومِ خيابان لاله زار چكه مي كند وxa0 برق نگاهي كه هرگز تسليمِ نسيمي نشد به فوتِ صاحب قدرتي ؛ به سياهي مي رسد و چيزي به جز دودِ يادي باقي نمي ماند؛ بيا با همxa0 كمي جان دادنِ آرام ؛ در اين عصر رو به غروبِ شلوغ راxa0 تماشا كنيم ... # دستنوشته هاي شبانه عليرضا ...
ادامه مطلب
دوست دارم با تو باشم در مسير نشسته بر غوغاي آهن و راه ، مثل كاه در باد، رو به آغازي پيچيده در لفافه؛xa0 لا به لاي نظم ديوانه ؛دوست دارم با تو باشم تا تمام گلايه هايم را از اين عبور بي رحم ؛ ايستگاه به ايستگاه تابلو كنم ؛ شايد همراه يك پيچ تند ؛xa0 با سوتِ تقدير؛ همه ي پنجره ها ، در برابر عكس ماه تو تسليم شوند # دستنوشته هاي شبانه عليرضا ...
ادامه مطلب
روزگار پدر كُشي، دوران سخت مادران اسير و زمانه اي كه قاتل بچه هاستxa0 كدام كشور ؟ كدام جامعه بهتر است؟ سيب دنياxa0 فاسد شده از هواي ناسالم؛ آدم ها از صبح تا شامxa0 سلول هاي نفرت را تكثير مي كنند و با افتخار؛ژن هايxa0 نكبت را به ارث مي گذارند زبانت لال شيطان پليد، آهسته و دَرِ گوشي از پيروزي سياهِ لشكريان پر...
ادامه مطلب
سياست اين روزهاي سحر گاهان ؛ خواب سنگين است و نماز قضا، و طلوعي از مشرقِ انفرادي هر فرداxa0 بي تابِ خلوت و خسته از نبردِ زشت و زيباي اين دنيا# دستنوشته هاي شبانه عليرضا ...
ادامه مطلب
كمي از پيشاني براي لبهايت ، سجده قرض كن ، بگذارxa0 بوسهxa0 قضاي نماز را اَدا كند # دستنوشته هاي شبانه عليرضا...
ادامه مطلب
زندگي، xa0دويدن بر روي ميدان مين است كه در پس و پيشِ جاري شدن سيل xa0و بوي تند گوگرد از آتشفشاني نيمه فعال قرار گرفته xa0و آرامش، xa0خيال و تصور ساحلي امن و دامنه اي سر سبز است ، شادي زندگي تنها احساس دستاني است كه شانه هاي ما را هُل مي دهد به سمت رسيدن و لقاء ، پاي رفتن و دويدن و فرار را اگر قوّت دستان او نباشد ، انفجار هر حادثه اي ممكن است آنان را به زانو درآورد. شادي؛ حكم دستان اوست xa0بر احساس شانه هاي ما شانه هاي خسته، كه xa0گاهي بار گناه، ترس و ندانستن ما را به دوش مي كشند شانه هايي كه گ...
ادامه مطلب
شهر بر روي دوشِ آدمك دودي سنگيني مي كرد ، قلب شهر خالي از سكنهxa0 xa0بود و در حاشيه ي آن xa0بساط سر گيجه فروشي رونق داشت ، چشم آدمك ، كفِ پاي سرنوشت از حسادت مردمكِ از حدقه درآمده ؛ تَر بودxa0 xa0 آدمك، شهر را به دوش گرفته بود و قصه هاي تلخ و شيرين از آستيني بي پنجه بيرون مي ريخت؛ xa0 مسير حركت آدمك xa0از پوستِ شعر و واژه و ترانه پُر شده بود ، كلمات پشت سَر آدمك يكي يكي از پيكر شهر جدا مي شدند و در بي نظمي باد پائيزي به نقش نثر مي نشستند، برگ هاي زرد، صفحه نگارش متن زندگي از آشفتگي حرفها و نقل ه...
ادامه مطلب
xa0به برف سلام مي كنم و كمر به رنج مي بندم، تا از بهم فشردن xa0 xa0 تناقض شادي با غم ، در كفِ xa0مركز احساس دستانم اندكي گرم xa0و ذره اي از بيم يخ زدگي كم كنم ، كاهش دماي قلب زمان، زمين زير پاهايم را در شوكxa0 خواب زدگي غريبي فرو برده ، و من هنوز در بُهتِ دوگانه ي، همزماني رنج و شادي به سر مي برم... عليرضاxa0 xa0...
ادامه مطلب
آغازي براي فردا نيست xa0اگر امروز بي پايان بماند. زندگي درون xa0كشور تجربه هاي ناتمامxa0 xa0 تكرار هميشگي ديروز در اشكالي شَبَح گونه است.xa0 xa0 هر آغاز عزيمتي تازه در سفري به مسافت چند قدم از ايستگاه حال و اكنون استxa0 xa0 و پايان اين راه آغاز باور هجرتي نو براي رسيدن به كمال ذره باشد، تا دوباره اي ديگر در ادامه ي جهان به ظهور برسد و اين ادامه هرگز تكرار نخواهد بودxa0 دست خدا در آب چشمه ي قنوتِ هر نماز موجي به شكل آئينه xa0ايجاد مي كند براي تماشاي آدمي نو هر نماز با دو سلام آغاز و پايان مي يابد...
ادامه مطلب
خدايا ! صورتم را در ميان دستانم به امانت سپرده ام تا در حِسِ داغ نبرد عقل و ديده و دلxa0 xa0 در امان بماند. خدايا! تو صلح را به سرزمين اجدادي وجودم بخشش فرما xa0تا دوباره دستانم را به كاشت ، نگاهم را به داشت و دهانم را به برداشت مأمور كنم xa0xa0 xa0 خدايا! توانايي ام بخش تا در برابر سر گيجه هاي ناشي از چرخش هاي xa0عالم و آدم دوام بياورم ، خداوندا! ايستادن من بر زمين تو نيازمند آرامشي است xa0كه تنها در باور قدرت تو يافت مي شود. بارالها ! ديوارها xa0سبب بيماري من شده اند تو تماشاي دشت را نصيبم كنx...
ادامه مطلب
xa0 آنچه از خانه ي دل به تاراج رفت ، خواهشي از جنس عشق يا تمناي وصالِ يار نبود ، اسباب و اثاث منزلگه xa0قرارِ دنيا نيز نبود ، آنچه را از چنگ و رباب به يغما بردند ايمان بود ، نغمه ي معتمد كوي سلام و سلامت xa0بود. امروز از هر گوشه و از هر سويي تيري به قصد جان و ملامت اهل ايمان رها مي شود ، از جسم سر از تن جدا xa0كه تربت استxa0 xa0ناخوش احوال اند و از بالاي قلعه ي بيهوشان به قلبِ نور ،تير سياه مي زنند. بيگانه مي زند ، خودي مي زند ، آن مي زند ، اين ميزند و ابليس از هر ثانيه ي مانده تا تماشاي عاقبت ش...
ادامه مطلب
xa0كمي صبر كن وقتي باران آمد، هر چه دل ت خواست سؤال كن! ناودان حرفهاي صريح و تندي به تو خواهد گفت ،اما اگر در ميان بند كِشي موزائيكي كف حياط گُم شدي و به جواب نرسيدي ، نا اميد نباش برگرد به سمتِ xa0پيچكِ با حيايي كه روي شانه هاي دنياي آجري خود نشسته، او xa0پاسخ ت را چكه چكه خواهد داد ، كلمات آرام و xa0جاري از برگ هاي پيچك، همان واژه هاي جاري تند ناودان است ؛ اما اين تويي كه دوست داري جواب سؤال ت را به گونه اي بشنوي كه دل ِ بي قرار و بي تاب ات نم نم خيس شود مبادا آبگينه ي خيال از كنج نگاهت بشكند ...
ادامه مطلب